سلام . یادم رفت بهتون بگم ما از ممکو اسباب کشی کردیم و به سر زمین چهار فصل ایران یاسوج رفتیم اولش برام خیلی سخت بود چون می خواستم از دوستایی که 14 سال باهاشون بودم جدا شم خدایش خیلی جرات می خواد که من به خاطر بابام باهاش کنار اومدم الان 1 سال که اونجا زندگی می کنیم البته قصد بر گشت داریم و داریم کم کم اسباب کشی می کنیم ولی خدا وکیلی شهر خیلی توپیه یه سر برید
بهار داره تموم مي شه دلم از غصه پر مي شه
اون هواي بهاري كو لاله ولاله زار ها كو
دوباره رفتن تو كوچه با خوردن يك كلوچه
بازي كردن با بچه ها آبتني توي جويبارها
اون گل هاي خيلي قشنگ سرخ و سفيد و رنگارنگ
اين شعر را تقديم مي كنم به دختر عمه ام بهار . او هم در استان اصفهان زندگي مي كند وقتي به ديدن مامان گلي مي روم او هم به آنجا مي آيد واز جفت من تكان نمي خو رد البته مي دانم اين از علاقه ي زيادي است كه به من داردمن وبهار براي هم نامه مي نويسيم واز طريق نامه از حال همديگر با خبر مي شويم. من خواهر ندارم اما بهار جاي خواهر من است ما از دو خواهر هم به هم نز ديك تر هستيم . اميدوارم سالم وسلامت زير سايه ي پدر و مادرش زندگي كند.
من را ببخشيد كه امروز نتوانستم مطلب بنويسم چون فوتبال بود . من جند مطلب آماده كرده بودم ولي به دليل اينكه ايران با خت روحيه خود را از دست دادم .
به نام خالق هستي بخش
امروز مي خوا هم در مورد كسي كه بينهايت دوستش دارم براي شما بنويسم .اين شخص مامان گلي نام دارد مامان گلي مادر باباي من است. مامان گلي در استان اصفهان زند گي ميكند و من سالي يك بار به ديدن او مي روم و به داستان هاي دلچسب او با تمام وجودم گوش ميدهم نام قصه هاي مامان گلي من به زبان ديلمي است من نمي دانم شما مي توانيد مفهوم قصه هاي مامان گلي من رابفهميد يا نه؟ مامان گلي من چهره ي خندا ن و زيبايي دارد. هر وقت كه به خانه ي مامان گلي ميروم خستگي هشت ساعت در ماشين از سرم مي پرد. مامان گلي تپل است اما نه مانند پسرش داريوش و عينك به چشم ميزند . قلب او پرازعشق واحساس است .همان طور كه گفتم مامان گلي من قصه هاي زيادي بلدد من چند تاي آن ها را براي شما مي نويسم: " آشاخ طلا" و "ددي وددي" و "سنگ صبور" و" هفت كاكا" و" ملك محمد پادشاه كه فن و فيلش همه جا" و " دو ددي" و " باغبون" اين قصه هاي مورد علا قه ي من بود. شما هر كدام از اين قصه ها ر ا دوست داريد در نظر هايي كه در مورد مطالب من مي نويسيد، بنويسيد تا من آن را در وبلاگ خود براي شما بنويسم.
با سلام : چند شب است که بابا از شرکت نمی آید یعنی دیر می آید مثلا" ساعت : ۱۱:۰۰ یا ۱۲:۰۰ شب به همین دلیل مطلب برای شما ننوشتم خوب این چند شبی که بابا دیر می آد مامان جای خالای اون رو پر می کنه یعنی بردن پارک و سینما و رستوران ... و ... و ... و بخاطر همین تا ۴ و ۵ هفته مرتب بابام را نمی بینم. خدا کنه زود کارشون تموم شه تا من بابام ببینم. از این شبی هم که رفته پا تلفن هی به هش زنگ می زنم
چه شبی بید امشب، شب خوبان بید امشب
هندونه و تخمه ژاپنی، شب انار خورون بید امشب
شب یلدا بید امشب، شب یلدا بید امشب
دوستان گلم خوب می دانید که امشب آخرین شب پائیز است. برگ های درختان از روی زمین رفتند و اثری از رنگ های زرد، نارنجی و قرمز نیست. اما زیاد هم ناراحت نباشید. هر آمدنی رفتنی هم دارد. راستی یادم رفت به جای برگ های درختان گلوله های سفید از آسمان می بارند. وای برف بازی چه حالی می ده. کسانی که در شمال ایران زندگی می کنند به جای من هم برف بازی کنند چون من در خوزستان هستم و گه گهی باران می بارد.

با سلام :
امروز می خواهم وضع زندگی خودم را برای شما شرح دهم. می دانید که خانواده تشکیل شده از پدر و مادر و برادر یا خواهر. هر خانواده ای تعدادی دارد. بعضی از خانواده ها 3نفر و بعضی 4 و بعضی مثلا 12نفر
هستند زندگی من زندگی ساده ای است. ما4نفر هستیم .خدا را شکر هیچ مشکلی نداریم
و به آن برخورد نمی کنیم و اگر خدایی نکرده به آن برخورد کنیم با یاری همدیگر آن را حل می کنیم. ما همه چیزمان در خانواده کامل است، من خصوصیات خانواده ام را یعنی حقیقت عشقی را برای شما می گویم :
یک چیز هم به شما بگویم : پدر مانند گلی است که اگر از ساقه و ریشه بکند ان ها هم از بین می روند.![]()